میزگرد فلسفه دین
39 بازدید
نحوه تهیه : گروهی
محل انتشار : معرفت ) اسفند 1380 - شماره 51 )(11 صفحه - از 6 تا 16)
تعداد شرکت کننده : 0

معرفت: لطفاً به عنوان اولین سؤال بفرمایید در عصر حاضر مهمترین و برجستهترین مباحث مطرح شده در فلسفه دین کدامند؟

دکتر فنایی اشکوری: بسم الله الرحمن الرحیم. پیش از اینکه به مباحث مهم فلسفه دین اشاره نمایم، لازم میدانم توضیح کوتاهی درباره معنای فلسفه دین و جایگاه آن بدهم. فلسفه دین، همانطور که از نامش پیداست، تفکر فلسفی است درباره دین; یعنی موضوع این حوزه از تفکر، دین است و نحوه تفکر و مطالعه، فلسفی و عقلی است. فلسفه دین، در حقیقت یک نوع مطالعه برون دینی در دین است که با مطالعه کلامی دین متمایز است. به طور کلی، سه نوع بحث در مباحث فلسفه دین مطرح میشود: یک دسته از مباحث، تحلیل مفاهیم دینی است که در حقیقت بحثی تصوری است; مثلاً، بحث از معنای خدا در ادیان گوناگون و اینکه آیا خدا یک موجود شخصی است یا موجودی است که فردیت و تشخّص ندارد و یا دارای یک شکل عامّ است ـ آنطور که در پنتئیسم (Pantheism) بحث میشود ـ و مباحثی مانند آن. دسته دیگر از مباحث، تبیین باورهای دینی است; یعنی بحث از اینکه آیا باورهای دینی پشتوانه استدلالی دارند یا خیر؟ در حقیقت، بحث از صدق و کذب و میزان اعتبار باورهای دینی است; مانند بحث از ادلّه وجود خدا که حجم وسیعی از فلسفه دین را به خود اختصاص داده است. دسته سوم از مباحث فلسفه دین، بحثهای طبقه دوم است; برای مثال، بحثهای معرفتشناسی درباره دین، در این دسته جای میگیرند. اینگونه مباحث، نه تحلیل مفاهیم دینی است و نه اثبات و نفی معتقدات دینی، بلکه خودِ معرفت دینی را به عنوان یک معرفت مورد مطالعه قرار میدهد، مانند مباحث مربوط به زبان دین، رابطه عقل و وحی یا علم و دین و تجربه دینی. همه این مباحث، اجزای فلسفه دین هستند و معمولاً متون فلسفه دین تمام این سه بخش را در برمیگیرد. البته بسته به ذوق و علاقه نویسنده، ممکن است روی یک قسمت تأکید بیشتری گردد. برخی از مباحث ممکن است در یک دورهای نسبت به دورهای دیگر رایجتر باشند، ولی همه آنها از اهمیت برخوردارند.

معرفت: جناب آقای دکتر ساجدی! اگر شما تکملهای بر این بحث دارید بفرمایید.

دکتر ساجدی: بسم الله الرحمن الرحیم. در واقع، از آنجا که فلسفه دین بنابر تعریف مشهور آن، عبارت است از تفکر فلسفی درباره دین و مسائل و مبانی دین و در نتیجه ممکن است به تبع و تغییراتی که در روند مباحث فلسفی در جامعه علمی حاکم میگردد، ما شاهد تأثیراتی در روند مباحث فلسفه دین باشیم. به عنوان مثال، پوزیتویسم در اوایل قرن بیستم، تأثیر عمدهای بر پارهای از مباحث فلسفه دین و امکان سخن گفتن از خدا و معناداری قضایای دینی گذاشت. پوزیتویستهای منطقی خود را ادامه دهنده راه یک سنت اصالت تجربه قرن نوزده وینی، که خود ارتباط نزدیکی با اصالت تجربه بریتانیایی داشته و اوج آن را در دیدگاههای علمگرایانه و ضد متافیزیکی ارنست ماخ میتوان مشاهده کرد، میدانستند. آنقدر نقش پوزیتویسم در مباحث فلسفه دین اهمیت پیدا میکند که اسمارت (Smart)، یکی از برجستهترین دینشناسان دوران حاضر است، به این نکته اشاره میکند و وی میگوید: شاید بتوان گفت مهمترین کتاب پس از جنگ جهانی دوم کتاب (Essays in philosophical Theology) (مقالات جدید در کلام فلسفی) در حوزه فلسفه دین میباشد. این کتاب با طرح مسأله معناداریِ گزارههای دینی و امکان اثبات کردن آنها و ارائه معیاری خاص، مباحث فلسفه دین را تحت تأثیر شدید خود قرار داد. پس از ردّ نظریه پوزیتویسم، ویتگنشتاین و پیروان او تغییراتی در این دیدگاه انجام دادند ولی هنوز کماکان این موضوع از مباحث مهم در فلسفه دین به شمار میرود. امروزه یکی از مباحثی که در فلسفه دین رونق زیادی پیدا کرده است، مسأله توجیهپذیری عقلانی باورهای دینی است.

معرفت: آیا در بین کشورهای اسلامی هم این بحث مطرح است؟

دکتر ساجدی: با توجه به ارتباطات وسیع و آسان شده فرهنگی میان کشورها و فرهنگهای مختلف و کثرت ترجمهها، این مباحث به کشورهای اسلامی نیز سرایت نموده است.

معرفت: جناب آقای دکتر مصباح! نظر شما در مورد مهمترین مباحث مطرح در فلسفه دین چیست؟

دکتر مصباح: بسم الله الرحمن الرحیم. آنگونه که مورخان فلسفه میگویند، فلسفه دین یک اصطلاح عام دارد و یک اصطلاح خاص. فلسفه دین در اصطلاح عامّ، معادل کلام فلسفی است; یعنی تلاش عقلانی برای تبیین، توجیه، اثبات و دفاع از مفاهیم و آموزههای دینی. این مسأله به خصوص در مسیحیت و در درجه بعد، در سایر ادیان ابراهیمی، یعنی اسلام و یهودیت مطرح است. دلیل آن هم این است که بسیاری از ادیان شرقی مانند بودیسم و هندوئیسم ادعای تبییین جهان را ندارند و بیشتر دربردارنده یک سری دستورالعملهای اخلاقی و آداب و رسوم مذهبی میباشند. اما اصطلاح خاص فلسفه دین، اصطلاح جدیدی است در مقابل کلام طبیعی یا (Natural Theology) که تقریباً از اواخر قرن هجده میلادی مطرح شده است. در کلام طبیعی سعی بر این بود که عقاید دینی به وسیله روشها و اطلاعاتی که از طریق حسّ و عقل در اختیار همه است اثبات شود. از اینرو، آنها مسائلی را که نیاز بود از راه وحی یا شهود اثبات شود نمیپذیرفتند و عمدتاً محور اثبات وجود خدا و مسأله شرور متمرکز شده بودند. پس از اینکه هیوم کتاب (Dialogues Concerning Natural Religion) را نوشت و به نقد استدلالات و مباحث کلام طبیعی پرداخت و نیز هگل (1770ـ 1831) فلسفههای مضاف مانند فلسفه هنر، فلسفه تاریخ، فلسفه ذهن و فلسفه دین را مطرح کرد، الگوی جدیدی برای مباحث فلسفی مربوط به دین شکل گرفت.

در فلسفه دین به اصطلاح خاص آن، که در کنار فلسفههای مضاف دیگر قرار میگیرد، به مباحث و اصول کلّی مربوط به همه ادیان و آنچه که جوهر دین را تشکیل میدهد پرداخته میشود. یکی از این اصول کلی، مفهوم خداست که وجود و عدم ادیان ابراهیمی وابسته به این مفهوم است. یکسری مباحث دیگری پیرامون این مسأله مطرح شد. از جمله اینکه آیا صحبت کردن درباره وجود و عدم خدا اصلاً معنا دارد یا نه؟ آیا توجیهپذیر است یا نیست؟ پس از اینکه اثبات شد،

میتوان درباره آن صحبت کرد، بحث بر سر این بود که آیا دلیلی هم میتوان بر وجود خدا اقامه کرد یا خیر؟ بحث بعدی پس از اثبات خدا این بود که خدا دارای چه صفاتی است؟ آنچه در ادیان ابراهیمی مطرح بود، این بود که خداوند قادر مطلق، عالِم مطلق و خیر مطلق است. بعضاً چنین به نظر میآمد که صفات خدا با مسأله شرور در جهان تناقض دارد. از اینرو، این مسأله به یکی از مسائل مهم کلامی و فلسفه دین تبدیل شد که چگونه میتوان مسأله شرور را با صفات خداوند جمع کرد؟

دسته دیگر از مباحث فلسفه دین مربوط میشود به روش دینشناسی که مثلاً همانطور که در فلسفه اقتصاد از روش تحقیق در اقتصاد بحث میشود، در فلسفه دین هم از روش دینشناسی و تحقیق درباره دین سخن به میان میآید.

دسته دیگر از مباحثی که در فلسفه دینی مطرح است، به رابطه انسان با دین برمیگردد. شاید با توجه به اینکه پس از عصر نوزایی، انسان محوری و اومانیسم مطرح شد، دین را هم از همین زاویه مورد بررسی قرار دادند که چون ما اصل و محور جهان هستیم، دین، قلمرو و فهم آن نیز از این دیدگاه باید مورد تحلیل قرار گیرد. از اینرو، مباحثی همچون نیاز بشر به دین، علّت و منشأ دینداری مردم، و اینکه ما دین را چگونه باید بفهمیم، چه مسائلی در فهم ما از دین تأثیر دارد و رابطه دینشناسی با سایر علوم و اطلاعات بشری چیست، مطرح شد. شاید از این زاویه بتوانیم مباحث فلسفه دین را به سه دسته تقسیم نماییم: دسته اول، مباحث مربوط به خداست که محور ادیان ابراهیمی است. دسته دوم، شامل مباحث مربوط به رابطه انسان با دین میشود. دسته سوم، مباحث مربوط به خود دینشناسی مانند رابطه دین با اخلاق، علم، و عقل و نیز منشأ پیدایش دین، قلمرو دین و پلورالیسم دینی را در برمیگیرد.

معرفت: به نظر شما از بین این مباحث، کدامیک بیشتر مورد توجه فیلسوفان دین است؟

دکتر مصباح: شاید در این زمینه نتوان به طور مطلق سخن گفت; چون فلسفه دین رشتهای نیست که فقط یک تفکر خاصی بر آن حاکم باشد، هر کسی بنا به مقتضیات فکری و اجتماعی و علایق خود مباحثی را مطرح میکند. ممکن است در یک جامعهای، یا برای یک فیلسوف دین، یکسری مباحث مهمتر باشد، حال آنکه در جامعهای دیگر مباحث دیگری اهمیت بیشتری داشته باشد. برای مثال، در جامعه خود ما مباحث مربوط به رابطه انسان با دین، مانند مسأله نیاز بشر به دین، انتظار بشر از دین و کارکردهای دین در رابطه با فرد و اجتماع فعلاً برجستهتر است، ولی لزوماً به این معنا نیست که در هر جا که فلسفه دین مطرح است، همین مسائل مهمتر و برجستهتر باشد.

دکتر فنایی اشکوری: من میخواهم در اینجا یک نکته اضافه کنم و آن اینکه در شناخت جایگاه فلسفه دین بسیار مهم است که بدانیم خاستگاه فلسفه دین چیست. من فکر میکنم فلسفه دینِ موجود حاصل برخورد مسیحیت و فلسفه سکولار غربی است; یعنی هر چند در مقام ادّعا و تعریف، میگوییم فلسفه دین یک امر کلّی است و باید نسبت آن به همه ادیان یکسان باشد، ولی در واقع، وقتی به مباحث فلسفه دین و تاریخ آن مراجعه میکنیم، میبینیم که فلسفه دینِ موجود نسبت مساوی با همه ادیان ندارد. در حقیقت، فلسفه دین زمانی به وجود آمد که باورهای دینی مسیحیت از سوی برخی متفکران غربی مورد اشکال، سؤال و انتقاد قرار گرفت. از اینرو، بسیاری از مباحث آن قابل اطلاق بر سایر ادیان نیست; یعنی ممکن است فلسفه دین در شکل موجودش برای مسیحیت اهمیت بسیاری داشته باشد، ولی برای ما آن اهمیت را نداشته باشد. برای مثال، مباحثی که امروزه پیرامون مسأله ایمان در غرب مطرح است، لزوماً در ادیان دیگر قابل طرح نیست; زیرا براساس دیدگاه مسیحیت، راه ایمان از راه تعقل جداست; یعنی برخلاف تصور و انتظار همگان که ایمان باید حاصل معرفت باشد، خود به مثابه روش معرفت است. یا دامنه وسیعی که بحث «رابطه علم و دین» در غرب پیدا کرده است، دقیقاً به دیدگاه مسیحیت درباره علم و به تاریخ غرب درباره دین و علم برمیگردد. یا مثلاً قضیه پلورالیسم که جزو مباحث جدید فلسفه دین است، خاستگاه اجتماعیاش مغرب زمین است; چون در جوامع غربی، تنوع فرهنگی و نژادی فراوان ممکن بود موجب برخورد و تعارض گردد، از اینرو، خردمندان آن جامعه به فکر راه حل افتادند و این مباحث را طرح کردند. به طور طبیعی، شکل وارداتی مباحث همیشه شکل اصیل و ریشهای آن مباحث نیست; یعنی بسیاری از مباحث ممکن است وارد جامعهای بشود، ولی نیاز آن جامعه نباشد. طرح اینگونه مباحث در آن جامعه، موجب دامن زدن به بحثهایی میشود که برای آن جامعه اولویت ندارد. صرفنظر از وجود نداشتن زمینه طرح اینگونه مباحث در جامعه، نباید به فلسفه دین به شکل یک معرفت عینی که نسبتش با همه ادیان نسبت مساوی است نگریست.

دکتر ساجدی: تکملهای که به نظر میرسد این است که جریانات فکری حاکم بر جامعه، تأثیر جدّی بر مباحث فلسفه دین میگذارد. البته، بنده نیز بسان سایر دوستان که اشاره فرمودند، ب ... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی